کتاب
تولد برای درخشش، درخشش برای خلاقیت
Born to Shine, Shine for Creativity
تولد برای درخشش، درخشش برای خلاقیت
Born to Shine, Shine for Creativity
من همونی هستم که زیاد سوال میپرسه! اسمم راستینه ولی لی لی صدام میکنه راس! منم خوشم اومد. میدونم، میدونم، بقیه میگن "زیادی کنجکاوی"… ولی من فقط میخوام بدونم چرا. چرا آسمون آبیه؟ چرا مورچهها صف میرن؟ چرا پاپکورن صدا میده؟ و البته چرا لیلی انقدر اذیتم میکنه. من عاشق کشف کردنم. باور دارم دنیا پر از رمز و رازه، فقط باید کسی باشه که بپرسه. اگه یه روز یه موجود فضایی واقعی پیدا کنم، اولین سوالم ازش اینه: "تو با برق کار میکنی یا جادو؟!؟ راستش یه چیزی رو تازه فهمیدم؛ همهی سؤالا جواب علمی ندارن. بعضیاشون فقط یه کم لبخند لازم دارن. مثلاً چرا وقتی با لیلی بحث میکنم، آخرش خندم میگیره؟ یا چرا وقتی با هم یه ماجراجویی میریم، دنیا یهجور دیگه قشنگتر میشه؟ من همیشه فکر میکردم “کشف کردن” یعنی پیدا کردن یه چیز جدید بیرون از خودت. ولی حالا کمکم دارم میفهمم بعضی کشفها… توی دل خود آدم اتفاق میافته. من راسم همون پسری که همیشه یه سؤال آماده داره، یه دفتر پر از نقشه، و یک خواهر عجیب که زندگیش مثل یه انفجار رنگیه. اگه یه شب از پنجرهی خونهی درختیمون یه نور آبی عجیب دیدی، نترس… یا من دارم آزمایش جدیدم رو امتحان میکنم یا لیلی دوباره یکی از لباساشو با اکلیل فسفری درست کرده.
خانم لیزو… همون حلزون معروفِ لیزلیزک، یک حلزون مهربون و دلنازکه. از اون مدلها که قبل از هر کاری هزار بار فکر میکنه، همهچیز رو دقیق میسنجه و همیشه سعی میکنه مسئولیتپذیرترینِ جمع باشه. البته خب… بین خودمون بمونه: کمی هم ترسوئه! لیزو کارمند یه شرکت عجیبوغریبه؛ شرکتی به اسم ثبت حال و احوال. کار این شرکت اینه که توی شهر بگرده و بشمره چند نفر امروز خوشحالن، چند نفر غمگینن، چند نفر عصبانیان و چند نفر… نمیدونن اصلاً چیان! لیزو عاشق عددهاست. عاشق شمارش. عاشق نظم. برای همین، با وجود اینکه کارش خیلی سختتر از بقیهست، باز هم دلش نمیخواد اونجا رو ترک کنه. مشکل اینجاست که لیزو… حلزونه. هم سرعتش پایینه، هم از بدنش یه مایع لزج ترشح میشه که باعث میشه توی محل کارش همیشه دردسر داشته باشه. همه جا رد میندازه، دیر میرسه، گاهی کاغذها بهش میچسبن، گاهی هم همکارهاش غر میزنن و زیرلب میگن: «باز این لیزو اومد همهچیزو لیز کرد…» اما لیزو دستبردار نیست. اونقدر تلاش میکنه، اونقدر خودش رو مجبور میکنه که مثل بقیه باشه، اونقدر میخواد ثابت کنه که میتونه… که کمکم خسته میشه. فرسوده میشه. لیزو اینو از پدر و مادرش هم دیده بود.